تبلیغات
کفش های ماه - همه سبزند...
تاریخ : چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 | 06:04 ب.ظ | نویسنده : Starry Sky

 

اولین باری که تو را دیدم تعجب نکردم.شاید آن موقع ها آمدنت طبیعی بود!بی صدا می آمدی و بی صدا می رفتی اما دل همه را شاد میکردی...آن روزها آسمان آبی بود...هنوز یادم هست!

 

گذشت...دایره ها تنگتر شد و چرخش ها سریعتر...چنان سریع که سر همه گیج رفت.آنوقت دیگر کسی آمدنت را نفهمید.آدم های گیج امروزشان را به امید فردا تباه کردند اما فردایشان امروزی دیگر بود...هوا ساکن شد و باد دیگر نوزید.آسمان خاکستری شده بود...و تو باز هم آمدی!

 اما این بار نه پرستویی آمدنت را تبریک گفت و نه فرشی از سنبل زیر پایت پهن شد.آدم ها سیاه شده بودند.سبز بودن از یادشان رفته بود....تو چیزی نگفتی...تلاشت را کردی...اما این بار دلی شاد نشد...گویی برای جاری شدن مرداب خیلی دیر بود...گویی مرداب،رود بودن را از یاد برده بود.

 

دلت شکست.آماده شدی برای رفتن....ناگهان در آن هیاهوی خاموشی،در بین آن رنگ های خاکستری، از عمق آن چشمه های خشک، قطره اشکی جوشید...راهش را گرفت و بالا آمد.لحظه ای بر  لبه ی پلک درنگ کرد و بعد چکید!

صدای چکیدنش همه را بیدار کرد...

و تو ...

تو لحظه ای ایستادی.دلخور بودی اما با خودت گفتی:حیف است ستاره ها زیر پا بمانند...

هنوز کسی نمیداند چطور آن یک قطره این همه کویر خشک را سبز کرد...

پرستوها میگویند باز وقت آمدنت رسیده! نزدیکی! این را از بوی عطرت که در هوا پیچیده فهمیدم...شاید حالا هم به یاد آن تک ستاره آمدی...

بیا...باز هم بیا...این بار همه سبزند...همه رودند...




طبقه بندی: درد دل، 

  • قالب وبلاگ
  • مای کپی
  • ضایعات