تبلیغات
کفش های ماه - پیامبر
تاریخ : دوشنبه 29 خرداد 1391 | 12:31 ق.ظ | نویسنده : Starry Sky

      آپلود فایل و عکس

چشمان سیاه و درشتش با پلک چشمش همرنگ بود.مژه های بلند،پرپشت و برگشته اش بطور وضوح نمایان و حلقه ی چشمش از هوش و ذکاوت آکنده بود و برق آن در دل هر بیننده اثر می نهاد...

در سپیدی چشمش رنگی متمایل به گلی دیده میشد.ابروهایش کمانی ولی موهای آن پرپشت و انبوه نبود.میان ابروانش دانکی چند نرمک موی سیاه دیده میشد.پیشانیش بلند و نیم صفحه ی سپیدی در میان موهای سیاهش تشکیل داده بود.

عادت زناشویی با کنیزان در میان عرب مخصوصا در شهرها،پاکی نژادشان را اندکی مشوش ساخته بود ولی محمد از این آمیختگی خون مصون مانده بود.

 

در دیدگان او نفوذ و تاثیر غریبی بود و هر کس به چشم های او خیره میشد می دید برقهایی ازآن جستن می کند.میگفتند نور چشم او تا مسافت بسیار دوری می رود.

 

وریدی آبی میان پیشانیش خفته بود که هنگام خشم برجسته و کبود می شد.ولی هیچگاه این خشم او برای خودش نبود.در مواقعی که تجاوزی به بیگناه و یا توهینی به یزدان می دید آن برجستگی ورید نمایان می گشت.

 

وقتی که راه میرفت گویی در سراشیبی گام می نهد.قدمهایش تند ولی استوار بود.غالبا تبسمی بر لبهای درشت او می درخشید،تبسمی که از دل راستگویش بر میخاست...

حس میشد برای فرمان دادن خلق شده...مردم بی اختیار به گفته های او می گرویدند...همه چیز او را ستایش می کردند...نجابت و مهربانیش را،امانت و صداقتش را،قوت جسمی او مانند نیروی معنویش فراوان بود...

                                                            ...

 

در یکی از شبها،چندین ساعت در قله کوه باقی ماند...بالاخره به طرف منزلگاه خود به سوی غار حرا سرازیر گردید.در آنجا به آرامگاه شبانه ی خود رفت...او نخوابید و افکارش تا پاسی از شب با او بودند.سرانجام غفوه ای به او دست داد تو گویی کوه هم با او به خواب رفت...

 

ناگهان روشنایی تندی از پشت حدقه های بسته شده ی چشم محمد به دیدگانش خورد.رنگ قرمزی در داخل چشم خود دید.هراسان چشم باز کرد.نوری متحرک به سویش آمد که دنباله ی آن به آسمان کشیده شده بود...این نور به وی نزدیک شد.وجودش را گرفت...به داخل وجودش،به مغزش،به قلبش و به روحش ورود کرد...

 

در سرش دوار و در گوشش طنین افتاد:

- محمد!

- کیست؟

- جبرئیل...

- جبرئیل؟

- بخوان...

 - ...

 - بخوان...

- نمی توانم بخوانم.

-  محمد! بخوان...بخوان!.. بخوان!به نام پروردگارت که آفرید.آفرید انسان را از خون بسته بخوان و پروردگار تو کریمترین وجودهاست...خدایی که بوسیله قلم تعلیم داد و به انسان چیزهایی که نمیدانست آموخت...

 

و صدا خاموش شد...

محمد بی اختیار به سجده افتاد و گریست...

صدای او را وزش نسیم سحری نوازش می داد...

                              عید مبعث بر تمامی مسلمین جهان مبارک باد...

                         اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

                                  متن:برگرفته از کتاب پیامبر(زین العابدین رهنما)




طبقه بندی: پیامها، 

  • قالب وبلاگ
  • مای کپی
  • ضایعات