تبلیغات
کفش های ماه - هل من محیص؟
تاریخ : شنبه 24 تیر 1391 | 06:41 ب.ظ | نویسنده : Starry Sky

- آن پایین چکار میکردی؟

- واکس میزدم آقا! شاید تا حالا سی هزار جفت کفش را واکس زده باشم.

- برای چی؟برای چی واکس میزدی؟

- برای اینکه کفشها برق بزنند و از بین نروند آقا.

- تا حالا فکر هم کرده ای؟

- نه! هیچوقت فکر نکرده ام...

- چرا؟

- من بلد نیستم فکر کنم آقا!من فقط بلدم واکس بزنم.

- خفه شو! تا حالا گریه کرده ای؟

- نه آقا.

- دروغ نگو!

- بله آقا.یک بار! کفشهای جنتلمنی را خوب واکس نزده بودم و او با لگد زد توی چانه ام.یکی از دندانهایم شکست و من از درد گریه کردم.

- برو گم شو! ببریدش.بندازیدش تو چاه. نفر بعد....

 

- چرا میلرزی؟درست بایست! کار تو چی بود؟

- من...من سوپر مارکت داشتم آقا...!

- می ترسی؟

- بله آقا.من خیلی می ترسم!

- سوپر مارکت چی هست؟

- جایی که هر خوراکی توی آن پیدا میشود آقا!سوسیس.همبرگر.کنسرو.سس.آدامس.حتی مرگ موش! هر کس به سوپرمارکت احتیاج دارد آقا!هر کس مسواک یا تیغ یا حتی پفک نمکی را باید از سوپر مارکت بخرد.

- پفک نمکی چی هست؟

- به بچه ها میدهند که گریه نکنند آقا...!

- ببریدش.

 

 

- شما آن پایین چیزی که گفته بودیم پیدا کردی؟

- من فراموش کردم که دنبال چه چیزی باید بگردم.

- چرا فراموش کردی؟

- چون کار میکردم.از صبح تا شب جان میکندم.برای یک وعده غذا مجبور بودم مثل سگ بدوم.وقتی غذا میخوردم دوباره گرسنه می شدم و مجبور بودم دوباره کار کنم.زندگی من همش شده بود کار و کار و کار...فکر به دست آوردن آسایش همه چیز را از خاطرم برده بود.هر چه بیشتر دنبال آسایش می رفتم آن را کمتر به دست می آوردم.ما آنجا مظلوم بودیم.

- از کسی کمک نخواستی؟

- نه!

- ببریدش.

- اعتراض دارم!

- به چی؟

- شما مارا گول زدید.آن پایین هیچی نمیشد پیدا کرد.آنجا حتی خودمان را هم فراموش کرده بودیم.شما زیادی از ما توقع داشتید.این درست نیست...

- ببریدش.باید تا صبح دور خودش بچرخد...

 

 

- آن پایین چطور بود؟

- تاریک بود. تاریک تاریک...

- تو چه میکردی؟

- من شاعر بودم.شعر میگفتم.

- درباره چی؟

- گاهی در آن تاریکی محض تکه هایی از نور می افتاد روی در و دیوار و من چیزهایی را میدیدم.من درباره ی چیزهایی که میدیدم شعر میگفتم.

- اما بیشتر شعرهای شما درباره زن است!

- زنها همیشه روشن بودند.آن جا پر از زن بود.

- آن پایین چیز دیگری پیدا نکردی؟

- من چیزی نمی دیدم و فقط چیزها را با دست لمس میکردم.یا می بوییدم.گاهی صداهای عجیبی می

شنیدم و می ترسیدم.

- آن پایین قشنگ بود؟

- بله! قشنگ بود...

- تو خوشبخت بودی؟

- نه!

- چرا؟

- چون هیچ کس مرا نمی فهمید.خسته شده بودم.همه می گفتند شعرهای من زاییده خیال من است.اما من هر چه را که میگفتم می دیدم.در واقع تا چیزی را نمی دیدم نمی گفتم.

- ببریدش!

 

 

- بیاریدش این جا! بنشین.آن پایین چه میکردی؟

- هیچی!من هیچ کاری نمی کردم.من همش بیمار بودم.همیشه توی بیمارستان بودم.

- زندگی سختی داشتی؟

- زندگی؟ من زندگی نمی کردم.من فقط زنده بودم.دایم دیالیز می شدم.علم پزشکی برای نجات من هیچ غلطی نتوانست بکند.من آنجا روزی هزار بار می مردم و نمی مردم...به این میگویند زندگی؟ لعنت به این زندگی!

- پس بدبخت بودی؟

- نه من بدبخت نبودم.چون بدتر از من هم بود.

- خوشبخت بودی؟

- خوشبختی چیه؟

- نمیدانم! شاید دو تا کلیه ی سالم...

- ...

- ببریدش.بگذارید بخوابد.خوب بخوابد. نفر بعد...!

 

 

 

- کار تو چی بود؟

- من سرباز بودم آقا! به من یک تفنگ دادند و گفتند شلیک کن!

- به چه کسی؟

- نمی دانم.به من گفتند فقط به طرف جلو تیر اندازی کن.گفتند آنها دشمنان ما هستندو باید از بین بروند.

- چند نفر را کشتی؟

- نمی دانم.من واقعا نمی دانم.من فقط تفنگم را آتش می کردم.دقیقا نمی دیدم کسی روی زمین می افتاد یا نه...

- چرا شلیک می کردی؟

- اطاعت از بالا دست.

- زندگی چی هست؟

- اطاعت از بالا دست.

- تو خوشبخت بودی؟

- نمی دانم.

- ببریدش.

 

 

 

- کار تو چی بود؟

- اجازه هست بنشینم؟

- بنشین.

- من مسئول آدمهای زیادی بودم.من برای پیشرفت اقتصادی و صنعتی و توسعه سرزمین آنها تصمیم میگرفتم.همه آنها به من مدیونند.من سرزمین آنها را آباد کردم و...

- چه کار مفیدی انجام دادی؟

- من سرعت توسعه برنامه های اقتصادی،پروژه های صنعتی و گسترش تکنولوژی را تنظیم و طراحی می کردم...

- چه کار مهمی انجام دادی؟

- تامین آزادی، عدالت،دموکراسی،و تحقق قوانین از اهداف استراتژیک تصمیم گیری های ما بود.

- این دارد هذیان می گوید.ببریدش.

- ولی حرفهای من هنوز تمام نشده...

- تا حالا هم چیز مهمی نگفته ای....

- تامین معاش و خوشبختی و سعادت بشر چیز مهمی نیست؟

- تو دیوانه ای!

- من هیچ کار مهمی نکرده ام؟

- تو دیوانه ای! ببریدش!

- با من چکار میخواهید بکنید؟

- بندازیدش تو چاه!

 

 

 

- آن پایین چکار می کردی؟

- هو.

- کارت چی بود؟

- هو.

- تو درویشی؟

- اناالحق.

- حق چیه؟

- نفس درویش. لَیسَ فی جُبَتی الا الله...

- رسیده ای؟

- در این راه نهایت صورت کجا توان بست؟

- در راهی؟

- من راهم...

- خسته ای؟

- خسته ام.تشنه ام...

- ببریدش.کمی آب به او بدهید.

 

 

 

- آنجا چطور بود؟

- It was busy. It was not so at the beginning. But it became. Busy and busier. In fact we made it this way. Suddenly we noticed that there was no room for ourselves among the mess. Finally we started to overcome and control the situation. But it got even worse. Until we became lost. Everything was becoming a real mess and vague. We were confused. Everyone tried to bring about an order but it was too little too late… in fact no one was able to see one another. Sometimes we heard someone burst but we did not care. We had no time even to glance. Even if we had we were unable to see him clearly. Everyone tried to stick up to himself. Therefore we felt lonely and nostalgic. We continuously need to love everyone and everything and when we loss them we would fill very sad.

- What would you do during the loneliness?

- Some cried suddenly and then burst and some tried to forget everything.

- is there no way out?

- No. there was not.

- did you ever ask any one for help?

- No. we thought we could save ourselves from such a mess.

- زود ببریدش.حالش هیچ خوب نیست...

 

 

- پایین چطور بود؟

- سخت بود آقا. خیلی سخت بود.

- تو چه کار می کردی؟

- من منتظر بودم آقا.

- منتظر چی؟

- منتظر کسی که می گفتند یک روز بهشت رو با خودش خواهد آورد.آن پایین همه مایوس شده بودند.اما من منتظر بودم.آن قدر انتظار کشیدم و نگاه کردم تا چشمهام بی سو شد. اما تا من بودم کسی نیامد.ما داشتیم از فرط انتظار ذوب می شدیم.

- هیچ کاری از دست تو ساخته نبود؟

- از دست هیچکس کاری ساخته نبود.وضع بدتر از آن بود که کسی بتواند آن را کنترل کند.شاید کسی می توانست کلیات را درست کند اما سامان دادن به جزییات از عهده هیچکس بر نمی آمد.همه چیز به وضوح از دست رفته بود.هیچکس نمی دانست چه باید بکند.آن جا مثل جهنم غیرقابل تحمل بود.بهترین کاری که از دست ما ساخته بود این بود که منتظر بمانیم و خوب باشیم.

 - خوب؟

- بله. تنها کاری که می توانستیم بکنیم این بود که خوب باشیم.اگر همه خوب می شدند آنوقت کسی که همه انتظارش را می کشیدند می آمد و جزییات را هم اصلاح می کرد.جزییات به شکل تاسف باری تباه شده بود.آدمها همه در جزییات تباه می شدند اما کسی به جزییات اهمیت نمی داد.همه در فکر کلیات بودند.در کلیات انسانی وجود نداشت.من از وضعیت بوجود آمده گریه ام گرفته بود.آن پایین دلم را به هم میزد.من سعی کردم خوب باشم و همچنان منتظر بمانم.خوب بودن دشوار بود اما به نظر می رسید که تنها راه نجات است.

- ببریدش تو باغ...

 

از کتاب:عشق روی پیاده رو

نوشته مصطفی مستور

 

پ.ن:

وَ کَم اَهلَکنا قَبلَهُم مِن قَرن هُم اَشَدُّ مِنهُم بَطشََا فَنَقَّبوا فِی البِلادِ هَل مِن مَحیصِِ؟

و چقدر طوایفی را پیش از اینان و در قرون گذشته هلاک کردیم.که با قهر و قدرت تر از اینان بودند و در هر دیار راه جستند آیا با آن همه نیرومندیشان راه نجاتی یافتند؟




طبقه بندی: نوشته...، 

  • قالب وبلاگ
  • مای کپی
  • ضایعات