تبلیغات
کفش های ماه - آری برادرم...
تاریخ : جمعه 31 شهریور 1391 | 12:58 ق.ظ | نویسنده : Starry Sky

سلام برادرم...

کنار سنگ قبرت می نشینم.هوا هنوز گرم است...نام زیبایت را خاک پوشانده...با دست خاکها را کنار میزنم...

وای! یادم رفت آب یا گلاب بیاورم...

یادم رفت...

دلم نمی آید از کنارت جم بخورم.به اطرافم نگاه میکنم...درختان کاج سر به فلک کشیده روی قبرها سایه انداخته اند...گاه گاه صدای گنجشک یا کلاغی سکوت سنگین فضا را می شکند...در دور دست، کنار سنگی سرد، شانه های مردی از گریه می لرزد...

اشک چشمانم را می سوزاند...سلام برادرم...

سلام...

قطره اشکی از کنار چشمم می چکد و خاک مزارت را گِل میکند...

برادرم...مرا میبینی؟

چشمهایم را میبندم و ارزو میکنم اینطور نباشد...دلم میخواهد فکر کنم در باغی زیبا نشسته ای و بی هیچ غصه ای فقط میخندی...

تنم را می لرزاند، حتی تصور اینکه شاید...شاید از آن بالا چشمهای بی فروغم را ببینی...قطره ای دیگر...می چکد از چشمانم.

خدایا...به عزتت سوگند، راز دلم را به برادرم نگو...

راز دل سنگ شده از گناهم را...

چند وقت است یک دل سیر گریه نکردم؟ خدایا نگذار بفهمد چند ماه است با تو حرفی نزده ام...نگذار بفهمد چند ماه است نمازهایم را طوری خوانده ام که حتی خودم هم خجالت کشیده ام...

نگذار بفهمد برای چادرم در رمضان مرداد،چقدر غر زده ام...

نگذار بفهمد...

برادرم...آسوده بخواب...

ای کاش بخوابی...بیداری تو را می کشد...

می میری اگر ببینی...

سکوت سرد این قبرستان را...قبرهای خاک گرفته...

آن طرف شلوغی خیابان...هیاهوی بی امان...

بخواب و نبین...دختری که برای حفظ عفتش سینه ات را جلوی تیر سپر کردی سالهاست که مرده است...

اینجا دخترها تو را نمی شناسند...

بخواب و موهای رنگ کرده شان را نبین...لباسهایشان را نبین...ادعای آزادیشان را نبین...

برادرم...سراغی از دوستانت نگیر...

همه در گوشه ای از شهر،در آسایشگاهی روی تخت افتاده اند... صدایشان به گوش کسی نرسید...حالا سکوت کرده اند...

یرادرم...نبودی و عده ای لباس دین بر تن، دین را زیر پای طمعشان لگد کردند...

بردند و خوردند...

دختری کنار خیابان تنش را فروخت...عده ای لباس دین بر تن پسرشان را برای تحصیل به انگلیس فرستادند....

زنی گوشه ای از شهر از گرسنگی مرد...عده ای عکس خود را روی کیسه های برنج اهدایی شان چاپ کردند...

برادرم...

نبین...مردی که به فرمانش جان دادی،بی آنکه شناخته شود به فرزندانت،آماج توهین ها قرار گرفت و همه سکوت کردند...

برادرم...دلت برای مسجد محله تنگ شده؟ رفتم...مردی روی منبر گفت:بترسید از روزی که مهدی بیاید و خانه هایتان را به جرم غصبی بودن از تان پس بگیرد... و همه از مهدی (عج) ترسیدند...

در میدان شهدا ایستاده ام...دختری دست در دست یک پسر، پایش را روی خون های ریخته بر کف خیابان می گذارد و خندان می گذرد...

برادرم...

وصیت کردی راه و رسمت را به گوش نسل بعد برسانیم؟

چگونه؟ بخواب و نبین که رسانه ها مردند...

تلویزیون ترمیناتور و ماتریکس پخش میکند...ماهواره ها امروز...چه قصه های نابی از خیانت ها میگویند... نبین که دینت را چنان در مشت میفشارند که...

کتاب ها امروز...ترجمه ی ارباب حلقه ها و گرگ و میش و هری پاترند...

برادرم...

30 سال است که رفته ای...انگار سی هزار سال از رسمت دور شدم...

مرا ببخش...

اما من هم سکوت کرده ام...

دیگر توانی برایم نمانده است...

برادرم!

بخواب و نبین که چگونه، "ایمانم" را کنار اتوبان جا گذاشته ام...

...

پ.ن:انقدر جمله های تکراری گفته ایم که حال خودمان ازشان به هم میخورد...انقدر گفته ایم شهیدان زنده اند که معنایش را فراموش کرده ایم...

چگونه بگوییم با هدیه هایی که در ازای خون و پاره های تنشان به ما دادند چه کردیم؟محافظه کاری بس است...

دخترها! جواب بدهید!

پسر ها! بگویید!

آنهایی که رفته اند...آدم نبودند؟

چه کردیم؟ چه کردیم؟




طبقه بندی: درد دل، 

  • قالب وبلاگ
  • مای کپی
  • ضایعات